Next stop….

آگوست 17, 2009 با zoozanaghe

از قطارها می ترسم.
از ایستگاه ها متنفرم.
ریل ها رو دوست ندارم.
و راننده ها…
انسانهای پاکی که
نان فرزندانشان را به خانه می برند…

آگوست 17, 2009 با zoozanaghe

من به افق پرتاب شدم!

 گلوله ی شلیک شده ای شدم که به خود اصابت کردم!

 شلیک شدم یه درونم…

 سراب بعید بود. باور کن.

 ایمان دارم که تمام محیط توهم نیست… شلیک شدم

 و….

                 مردم.

jirjirakaye mariz

می 29, 2009 با zoozanaghe

كسل خطوطِ زمينِ چوبى رو mishmaram.انگار هزار تا jirjirak با هم وبا گرفتن.
يه مشت آب…¨
aaahhhh.زيرِ چشام سياه شد. حالا هم بايد صابون بزنم و بد كرم و بد ،،،،،
….
………
من كه فقط يه مشت آب خواستم….

آدام

می 14, 2009 با zoozanaghe

ــــــ  سلام.

ــــ  ـسلام.حالت چطوره؟

ـــــ خوبم.خسته نباشی.

 

***********

در آغوشش گرفتم. در آغوشم گرفت…

فشارم داد.بوییدمش…

بو می داد.بوی محبت…بوی امنیت…بوی غم…بوی خستگی…بوی فداکاری…

از روزم پرسید.از روزش پرسیدم

دلم تنگ بود

برایش

دلم تنگ است…

برایش…

سردم شد.پولیور سرمه ای راه راهش روی مبل افتاده بود.پوشیدم. بو می داد.

بوی *آدام*….بوی او…بوی سکوت….

گرم بود…خیلی گرم….

دلم تنگ است

برایش.

غریب

مارس 4, 2009 با zoozanaghe

هنگام پاییز

زیر یک درخت….مردم

برگهایش مرا پوشاند

و

 هزاران قلب یک درخت گورستان….

قلب من شد.

.

.

.

.

( وقتی شعرای کارو رومی خونم، دقیقا یاد …..یاد… ولش کن . اصلا یاد هیچی نمی افتم)